دستهايم رو به جلو دراز ...
انگشتان اشاره، نشانه رفته اند يكديگر را ...
بنويسم ...
ننويسم ...
آري، سوال اين است ...
گر بنويسم،
بر نخورد به ناگاه
به تريج قبايي نازكدل ...
گر ننويسم،
چه كند از بيكاري
تريج قباي نازكدل ...
------------------------------
دوستان و دشمنانی که دلشان لک زده برای نظر دادن، بشتابند، در کامنت دونی نیمه باز شد!
جمال ... جمال عباسي رو ميگم ... بين بچه هاي محل، بين كسايي مثل داود شيلنگ، بهرام دكل، ابرام بوم، همايون شَله، مهرداد گراز و ... و حتي برادران بيريخت، يه چيز ديگه بود... همه يه لقبي داشتن، اما هيچكس دلش نمي اومد به اون لقب بده.
هميشه بشاش و بي خيال بود. از بچگي شلوغ بود ... دو سه سالي هم تو دوره دبيرستان خيلي شيطون شد. بعد از ديپلم رفت سربازي و بعدش هم توي وزارت امور خارجه مشغول شد. ديگه سر براه شد و درسشو ادامه داد و ازدواج كرد.
ديشب كه داشتم مي آمدم خونه، يه حجله ديدم سر كوچه گذاشتن. از تاريكي و خستگي عكس روي حجله رو تشخيص ندادم. امروز صبح كه دقت كردم ديدم عكس جماله ...
خاطراتي كه با اون داشتم مثل برق از جلوي چشمام گذشت... اشك ...
من و جمال هم سن بوديم. او هم مثل من يه بچه داشت. دو ماه پيش كارت اهداء عضو پس از مرگ گرفته بود!
در چنين شرايطي همه به دنبال علت مرگ هستن. سرجمع گفته هاي ديگران (غيرپزشكان) اين بود كه چربي خون بالا و سيگار و مستأجري و همسر ناسازگار اونو از پا در آورد.
هنوز باورم نميشه. جمال ِ هميشه بشاش و بي خيال كجا و مرگ كجا! پدرش تازه خونه ويلاييشو كوبيده بود و داشت شراكتي چند تا آپارتمان مي ساخت يكيشو بده جمال تا اونو از مستأجري خلاص كنه ...
نه، باورم نميشه ...
خدا بيامرزد گل آقا را كه كلمه «سوفاف» را اختراع كرد. او پيش از آنكه ديگران بخواهند لقبى به او دهند مجله اش را «سوفاف مطبوعات» ناميد.
به نظر مي رسد كه هر جمع و مجموعه اي نيازمند «سوفاف» است تا تعادلش حفظ شود.
رويدادهاي اخير در سازمان ما و عكس العمل كارمندان در وبلاگهاي مختلف نسبت به آن رويدادها نشان داد كه سازمان نيازمند چنين سوفافي است و سرانجام بايد به نحوي ايجاد شود.
نمي دانم اولين بار چه كسي و چه موقع صندوقهاي گردآوري نظرات مراجعين و كارمندان به منظور ارائه به رئيس سازمان يا هر مجموعه اي را ابداع كرد، ولي به هر حال اين قدمي هرچند ناقص به سوي ايجاد «سوفاف» بود. اما عيب بزرگي كه داشت اين بود كه جذاب نبود، هميشه اين شبهه وجود داشت كه نامه ها سالها در آن صندوقها مدفون مي شوند و ناخوانده مي مانند و ....
اخيراً وبلاگ به عنوان بستر مناسبي براي ابراز آزادانه نظرات و عقايد مورد توجه قرار گرفته است، اما آزادي بي حد و حصر آن از وبلاگ تيغي ساخته كه هر آن ممكن است به دست زنگي مستي بيفتد ... .
امیدوار بودیم که اينترانت سازمان بتواند خلاء سوفاف را پركند، اما درج خودكار نام نويسنده هر مطلب در پاي آن، به سرعت خودسانسوري را در اينترانت حاكم كرد.
پيشنهاد من اين است كه از سوي رياست سازمان صفحه اي از اينترانت يا وبلاگ خاصي به درج نظرات بي نام افراد اختصاص يابد به گونه اي كه نظرات فقط براي رياست سازمان قابل نمايش باشد و فيلترهايي هم براي حذف كلمات ركيك داشته باشد. قطعاً در ابتدا سيلي از نظرات بي ارزش و هرز همراه با نظرات ارزشمند به آن سرازير خواهد شد، اما پس از مدتي هيجان كاربران فروكش خواهد كرد و اين رسانه به «سوفاف» مناسبي مبدل خواهد شد.
ادعايي ندارم كه پيشنهادم كامل است، اما يقين دارم كه اگر چنين تمهيدي انديشيده نشود، در آينده شايعات و حرفها و درد دلهاي بيشتري در وبلاگها كه نمايش عمومي دارند، مشاهده خواهيم كرد و اين اصلاً به سود سازمان نيست. روزگار كندي رواج اطلاعات يا شايعات به سر آمده و اكنون اطلاعات روز به روز با سرعت بيشتر در شعاع و گستره به مراتب بيشتري پخش مي شود ... .
کمتر کسی سري در کتاب داشته و اسم محمود گلابدره ای رو نشنیده. گلابدره ای رمان نویس پرکاری است که تا به حال بیش از ۳۰ اثر از او چاپ شده و بعضی کتابهایش هم به چاپ دوم رسیده.
الغرض، پيرمردي امروز حوالی ساعت یک و خورده ای بعد از ظهر با جوانی که ادعا می کرد از چند سال پیش افتخار شاگردی ایشان را دارد، وارد بخش فیپای کتابخانه ملی شد. حضورش را با فریادهای بلند و لیچارهایش به زمین و زمان و سازمان و دنیا و آخرت... متوجه شدیم! جلدی پریدم رفتم بخش فیپا تا ببینم چه خبر است و آن صدا از کیست. دیدم صاحب صدا بي اعتنا به نرمی مبلهای اتاق انتظار بر روی زمین سخت نشسته، مقابلش عینک و لیوان آبی ...
رفتارش نشان مي داد كه از روان پريشي حاد رنج مي برد. يا شايد هم او رنج نمي برد، بلكه اطرافيانش رنج مي برند!
چنان مي غريد كه گويي ستم بزرگي در حقش روا داشته اند، اما حقيقت جز اين بود. مردي از سر دلجويي سراغش رفت. پير مرد با عصبانيت پرسيد: «كارمند اينجايي؟». با شنيدن پاسخ منفي، گل از گلش شكفت و با گفتن «به!، من چاكرتم ...» سر درد دل را باز كرد...
هنوز نمي دانستم او كيست. نامش را كه فهميدم بهت زده شدم. محمود گلابدره ای!
فيپا جاي عجيبي است، همه جور آدم را مي توان آن جا ديد ، حتي [] ...
پ.ن. واژه درون کروشه بنا به تذکر عمرا کتابدار عزیز حذف شد.
سلام .
نمی دانم این چه مرضی است که در روزهای تعطیل حالم بد می شود.
تعطیلی نابهنگام و ناگهانی همچون "مرگ" نابهنگام و ناگهانی (!) ناگوار است. همه برنامه هایم به هم می ریزد و چون از امکانات (بخوانيد: پول) و همچنین خلاقیت لازم برای برنامه ریزی جدید و تطبیق با شرایط جدید بی بهره هستم، اعصابم بد جوری لزگی می رقصد!
دور ماندن از کتابخانه حس بدی در من ایجاد می کند، حس خرج كردن بيش از دخل، حس غرغر شنيدن از زن و بچه، حس بي چارگي، حقارت، ناتواني،...
و مسبب همه اينها كتابخانه است، كتابخانه و باز هم كتابخانه ... كه هيچ جايگاهي در كشور ما با آن همه اهن و تلپ مردم و مسؤولان آن، ندارد، هیچ پشيزي هم ارزش ندارد و به تبع آن، كتابدارانش هم پشيزي ارزش ندارند ...
در اين وانفسا براي جلوگيري از آبرو ريزي بيشتر، ياد گرفته ام مدام تكرار كنم كه: «من معتاد كار كردن هستم»!!!
چه کنم، این هم نوعی گذران زندگی است ...
ما ایرانی ها انسانهای بسیار منطقی و فروتنی هستیم. تا زمانی که به پست و مقامی نرسیده ایم داد سخن می دهیم که «ای بابا، این میزها به هیچکس وفا نکرده ...». اما بعضی از همین «ماها» تا به مقامی می رسیم بکلی این حرف از یادمان می رود یا اگر هم یادمان نرود دست کم به طور سمبلیک و به نشانه تعارف و فروتنی بدل از ریا (!) آن را به زبان می آوریم.
در این زمینه نقل قول جالبی را در قسمت نظرات سایتی دیدم:
«عزیز نسین به طنز گفته بود:
ایکاش شرقی ها لااقل از غازها !!! یاد می گرفتند که هنگام پرواز دست جمعی شان هر چند وقتی یکی در راس جمع بال می زند و وقتی خسته شد جایش را به دیگری می دهد که کمی نفسدارتر است … غاز هم نشدیم !؟».
برای که؟ برای چه؟ بنویسیم که چه بشود؟ بنویسیم گره ای باز میشود یا اینکه مانند همیشه د ل ناله های خود را تکثیر کرده ایم؟ بنویسیم شنیده میشود یا اینکه مانند همیشه حنجره را خراشی دیگر داده ایم؟ بنویسیم سنگی از میان برداشته میشود یا اینکه سنگلاخ پیشکشمان میکنند؟ بگوییم که چه؟از کدام کتاب حرف میزنی جناب بعدا کتابدار!!؟کدام کتابخانه/.؟ کدام کتابدار؟ کدام؟
عزیز دلم کتاب و هنر و ادبیات و این چیزها حقیقتا دل خوش میخواهد که امروزه روز از برای من یکی که مهیا نیست و از امار کتابخوان ها معلوم میشود که امثال من زیادند. خدا وکیلی راست میگفت شاعر آب و خیار و ماه (سهراب):
مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی
من به اوگفتم: دل خوش سیری چند؟
بعدا کتابدار عزیز
/واقعا آدم غصه دار میشود /یعنی من که غصه ام گرفته است! نه دلی برای خواندن مانده نه دماغی برای اندیشیدن؟ و نه حتی توانی برای نوشتن! نوشتنی که تنها مایه تسلی آدمی چون منست!
چه بیخردی کردیم ان روز د اغ تابستان که محمود مکانیک از سر این که درسی به ما بدهد رسما جلوی انظار گوش ما گرفت و ما به سر پنجه شدیم که نکند گوشمان کنده شود! و از فردایش هم رفتیم و پشت سرمان را هم نگاه نکردیم !ای کاش گوشمان کنده میشد! بی گو ش میشدیم اما مانند حالا از فرط بیخبری مانند مدهوش نبودیم! زندگی بازی های بسیار دارد! بسیار!
رفیقکم
در حوزه خلقیات و درونیات که امروزه روانشناسی اش می خوانند یک آدمی هست که ابراهم مزلو میخوانند او را. میدانم که میشناسی و قصه اش را از بر داری و حالا من باز تکرار میکنم که مبادا از یاد ببریم( گرچه من زیاد یه حرف های اجنبی جماعت که یحتمل عرق و شرابی هم بوده توجه نمیکنم اما چه کنیم که این بابا فعلا پذیرفته است حرفش)..این آقا یعنی جناب مزلو متوجه شده که آدم برای رسیدن به خود شکوفایی/ برای اخلاقی شدن/ فرهیخته شدن/ انسان تر شدن/ و بطور کل کریم تر و رحیم تر شدن در زندگی فردی و پس از ان درزندگی جمعی / باید مراحلی را طی کند! یعنی اینجور نمیشود که شما چند مرحله را دو در کنی و پله ها را دو تا سه تا بالا بروی! پس نمیشود. بعد هم امده و گفته که این مراحل پایین برای رسیدن به ان مکارم بالاضروری ست!
1- نيازهاي زيستي: یعنی من و تو اگر دمای هوا کمی از این که هست بالاتر برود همان سرمان می آید که بر سر دایناسورها آمد! محیط باید مناسب باشد اولا.
2- نياز به امنيت: منظورش همان چهار دیواریست که خلایق از هر طرف که نگاه کنی در مصیبت عظما به سر میبرند. سرپناه. جایی که بتوانی پایت را راحت در آن دراز کنی.
3- نيازهاي جنسي: (تکلیف این هم به معلوم است. زبان به دهان بگیریم بهتر)
4- نيازهاي اجتماعي: یعنی جوری زندگی کنی که مردم نگویند الهی خبر مرگت بیاید بلکه هر دم طول عمر برایت طلب کنند. خلاصه که مفید باشی برای هم کیشانت (اضافه کن به آن ازادی و البته عمل آزادانه)
(میبينی...هنوز خبری از کاغذ و قلم و دوات و کتاب نیست)
4- نيازهاي نفساني: یعنی سلام ادم را علیک حداقل بگویند! تحویل بگیرند ادم را.
5- نياز به زيبايي: از اینجا به بعد کمی ورق برمیگردد اما هنوز مانده تا انجا که قصد و نظر من است! تازه پس از این مراحل به قول جدیدی ها بعضی چیزها حسابی فاز میدهد! و ادم اراده میکند به خوشگل ترین مسایل توجه کند مثل صورت زیبا/صوت زیبا/نقاشی/موسیقی و الخ.
(میبینی با اینکه محیط مناسب است و غذا داری،سقف بالای سر داری،منزل برای رفع نیاز جنسی داری، مردم هم که تحویلت میگیرند و پشت سر دعات میکنند اما هنوز این اقا امر نکرده که برو کتاب بخوان و اگاهی به دست بیاور!..حالا ما در بهترین وضعییت کاریکاتور همه اینها را داریم و مرتب غر میزنیم که چرا مردم کتاب نمیخوانند و کتابخانه ها چنین است و کتابداران چنان)
(داشته باش قضیه را ۶ پله رفته و هنوز لام تا کام نگفته از کتاب و این حرفها)
6- نياز به آگاهي: تازه وقتی شکمت سیر شد، سقف خانه ات محکم ماند و مناسبات میان اهل منزل به جا و به را بود ،و اگر امدی بیرون مردم تحویلت گرفتند و تو هم ازادانه نه با اجبار گره از کار خلایق باز کردی و از دیدن و شنیدن زیبایی ها نیز تا حدی فارغ شدی انوقت تازه یک ناغافل متوجه میشوی که یک چیزیت میشود!!! دست یه دلت میکشی میبینی پر است و کمبودی نداری الحمدالله! به دور اطراف نگاه میکنی میبینی که نه خیر همه چیز هم به راه است همه به جا! تازه انوقت همچی بفهمی نفهمی پرسش در ذهنت جوانه میزند!جوانه که زد باید ابیاریش کنی! با چه؟ با اگاهی!تازه اینجاست که ادم میرود سراغ کتاب و اموختن و الخ!
دردسرت ندهم رفیق بعدا کتابدارم!
این اقای مزلو 3 مرحله دیگر هم گفته که درز میگیرم و کوتاه میکنم ولی خدا وکیلی چند درصد مردمان این سرزمین این 5 مزحله را تا رسیدن به مرتبه ای که طلب اگاهی کنند طی کرده اند و میکنند؟ بگذریم.
============================================================
گاه عجیب خسته میشوم. گاه بی نهایت در خودم میمانم. گاه عمیقا عمق نادانی خود را مزه مزه میکنم... میدانی گاه بودن برایم حبس میشود و هر نفس اشد مجازات! ختم میکنم. پایان.
البته من تا حدی با این فرمایش ایشان موافقم، اما نه به طور کامل. برای نوشتن وبلاگ وضعیت دل باید این گونه باشد: قسمتی پر، قسمتی خوش، و قسمتی هم بی خیال.
اما مغز همیشه باید در وضعیت پر باشد ولا غیر.
امیدوارم عمرا کتابدار عزیز دوباره به وضعیتهای بالا برسند و خلقی را شادمان سازند!
در خبرها آمده بود که کافه کتاب ها باید تعطیل شوند. حیران ماندم که «کافه کتاب» دیگر چه صیغه ای است! متاسفانه دیر فهمیدم که جایی است که آدمهای کتابخوان در آن می نشینند و کتاب می خوانند و حین آن هم چای یا قهوه نوش جان می کنند! گاهی هم جلسات نقد و بررسی کتاب در آن برگزار می شود، یا از کتابی جدید رونمایی می شود.
اولش افسوس خوردم که: وای! چه دیر از وجود چنین مکانهای دوست داشتنی خبردار شدم!
اما بعد به هوش آمدم که: مرد حسابی، مگه تو اصلا کتاب می خوانی که هوس کافه کتاب می کنی؟! از زمانی که تمرین کتابدار شدن می کنی، مگر بجز تورق کتابها توانسته ای حتی یک کتاب در سال بخوانی؟ مگر دستمزد کتابداری این اجازه را به تو می دهد که دست از پا خطا کرده و وقت آزاد گیر بیاوری و کتاب بخوانی؟ اصلا تو رو چه به این غلط ها؟! کتابدار و کتابخوانی؟ واه واه!!
ای بابا، دیدم که حتی نمی توانم آرزوی کتابخوانی را در مخیله ام بپرورانم، چه رسد به این که کتاب خیالی ام را در «کافه کتاب» بخوانم!!
راستی، شما در یک سال چند تا کتاب می خوانید؟
۱. مطلبی نوشته بودم درباره نشریه انجمن و مجوز و کلی گله و شکایت از ارشاد و... ولی دود شد رفت هوا و عمرا دیگه اون وبنویسم.خلاصه اینکه انجمن فعلا حرف نزند چون مجوز حرف زدن ندارد.
۲.کتابخونه ملی هم پول دار شد. اینو یه کارمند که زیر خط بقا تشریف دارن با شادی و نشاط تکرار میکرد!!! انگار قراره همشو بدن به این. طفلک.
۳.الف:دروغگو دشمن خداست.
ب: خیلی از ایرانی ها مثل اب خوردن دروغ میگن.
پ:خیلی ازایرانی ها دشمن خدا هستند
۴. به نظر شما خدا با دشمنای خودش چیکار میکنه؟؟؟
==========================
پ.ن: جان عزیزت اگه خوندی یه صحبتی بکن!
اگر مي تواند، پس چرا به كارش نمي گيرند؟ چرا بديهي ترين اصول اين رشته در اغلب جاها رعايت نمي شود؟
اگر نمي تواند، پس مي گوييد كه اين رشته پر طمطراق از يك پياز ساده هم كمتر است؟
ايراد كجاست؟