از ابلیس که در کسوت دوست ادعای عشق می کرد، نارو خوردم
از دوست که سالیانی ادعای دوستی می کرد، نارو خوردم
از خودم که عمری ادعای تعقل می کردم، نارو خوردم
تفو بر ابلیس که سلسله جنبان این ناروها بود ...
اگر گفتین ششتاب خانه کجاست، آن هم ششتاب خانه مشع ع ع ع ؟
![]()
مثل این که دیگه همه با ما شوخی دارن.
برای این که بفهمین قضیه چیه به ادامه مطلب رجوع کنین.

(این تصویر را از یک فایل پاورپوینت برداشته ام، در آن پاورپوینت منبع تصویر ذکر نشده بود)
دستهايم رو به جلو دراز ...
انگشتان اشاره، نشانه رفته اند يكديگر را ...
بنويسم ...
ننويسم ...
آري، سوال اين است ...
گر بنويسم،
بر نخورد به ناگاه
به تريج قبايي نازكدل ...
گر ننويسم،
چه كند از بيكاري
تريج قباي نازكدل ...
------------------------------
دوستان و دشمنانی که دلشان لک زده برای نظر دادن، بشتابند، در کامنت دونی نیمه باز شد!
کتابداران آن سوی آبها گویا از ما کتابداران و بعدا کتابداران این دیار بسیار پیشرفته ترند. آنها از هر روشی برای تبلیغ حرفه شان بهره می گیرند و همه چیز می دانند...
یکی از سایتهای کتابداری آن ور آب متعلق به همین نوع کتابداران است. در جستجوی نام وبلاگ تازه تاسیس Librarism در گوگل به این سایت برخوردم. ارباب این سایت مطالب نغزی را در قالب موسیقی های رایج در غرب (راک، کانتری، ...) بیان فرموده اند، اما چون سایت حضرت ایشان از سوی مخابرات ایران "فیل تر" شده است، شعر و فایل MP3 دو تا از آهنگهایشان را که در جای دیگری ذخیره کرده ام، اینجا می آورم:
۱) کار در اورژانسهای درمانی، ۲) ملوانی و دریانوردی، ۳) رانندگی تاکسی، ۴) گاوداری، ۵) چوب بری.
به نظر من کتابداری به چند دلیل سخت ترین کار است:
۱- بی توجهی عمومی به کتابخانه ها
۲- ناشناخته بودن کتابداری در جامعه (در هر محفل و مکانی مجبوری توضیح بدهی کتابداری چیست و چه فرقی با گردگیری کتاب دارد)
۳- دستمزد کم این حرفه (خداییش اون موقع که برای ترجمه شفاهی ساعتی ۳۰۰۰ تومان به من می دادند، برای کار کتابداری ساعتی ۷۰۰ تومان به من پیشنهاد کردند!!!)
۴- آوارگی میان رشته های مختلف و اجبار به اختراع میان رشته ای بودن این رشته!
۵- تصور کنید من بی مایه بخواهم وانمود کنم خیلی حالیمه. خب سخته دیگه! (از این من ها در این رشته کم نیست...)
این قسمتی از واکنش یکی از دست اندرکاران دایره المعارف کتابداری به مطلب نام مخترع چاپ سنگی و کامنتهای مربوط به آن در وبلاگ گفتگو است (آخ که اون دیده سخاوتمندانه ترش منو کشته!).
پس یادمون باشه که هر وقت خواستیم ایرادی از این دایره المعارف بگیریم، بگیم:
قربون روی ماهت، فدای دو جلد آبی و قطورت شوم! تو تکی، یکی یدونه ای، نور چشمی، کور بشه چشم هر رشته ای که مثل تو رو نداره و حسودیش می شه، ...، اگه تو هر ایرادی داشته باشی هیچ مهم نیست، مبادا ناراحت بشی ها، مبادا نگران بشی ها!
اگه در صفحه ... تو به جای "زنه فلدر" نوشته شده باشه "رنه فلدر" هیچ مهم نیست، اگه در صفحه ... تو نوشته شده باشه که فلان چیز در ایران از فلان نظر رتبه اول رو داره، اما بعداَ معلوم بشه که این طور نیست و این اطلاعات غلطه، اصلاَ خودتو ناراحت نکن، چون اصولاَ تو در کشوری تالیف شده ای که قرار نیست کسی تو رو حتی نگاه کنه چه برسه به این که بخونه، پس نترس، هیچ اتفاق بدی برای کسی نمی افته ...
----------------------------------------
پ.ن.: اصلا ببینم، مگه قراره که همه اطلاعات دایره المعارف صحیح باشه؟! کی همچین حرفی زده؟ ...
امروز صبح که داشتم می آمدم سر کار، یه تاکسی ون دیدم که روش نوشته شده بود: "مبداء: ابوسعید مقصد: موتضوی"! ("و" را من مخصوصا به رنگ قرمز نوشتم).
بنده خدا نویسنده آن گویا نمی توانسته "ر" را تلفظ کند به همین خاطر مرتضوی را همون طور که تلفظ می کرده، نوشته.
در ضمن، دیروز صبح رادیو پیام صد دفعه در اخبار خود از قول دانشمندان اعلام کرد که پیاز قند و کلسترول خون را تنظیم و از پوکی استخوان جلوگیری می کنه!!!
جمال ... جمال عباسي رو ميگم ... بين بچه هاي محل، بين كسايي مثل داود شيلنگ، بهرام دكل، ابرام بوم، همايون شَله، مهرداد گراز و ... و حتي برادران بيريخت، يه چيز ديگه بود... همه يه لقبي داشتن، اما هيچكس دلش نمي اومد به اون لقب بده.
هميشه بشاش و بي خيال بود. از بچگي شلوغ بود ... دو سه سالي هم تو دوره دبيرستان خيلي شيطون شد. بعد از ديپلم رفت سربازي و بعدش هم توي وزارت امور خارجه مشغول شد. ديگه سر براه شد و درسشو ادامه داد و ازدواج كرد.
ديشب كه داشتم مي آمدم خونه، يه حجله ديدم سر كوچه گذاشتن. از تاريكي و خستگي عكس روي حجله رو تشخيص ندادم. امروز صبح كه دقت كردم ديدم عكس جماله ...
خاطراتي كه با اون داشتم مثل برق از جلوي چشمام گذشت... اشك ...
من و جمال هم سن بوديم. او هم مثل من يه بچه داشت. دو ماه پيش كارت اهداء عضو پس از مرگ گرفته بود!
در چنين شرايطي همه به دنبال علت مرگ هستن. سرجمع گفته هاي ديگران (غيرپزشكان) اين بود كه چربي خون بالا و سيگار و مستأجري و همسر ناسازگار اونو از پا در آورد.
هنوز باورم نميشه. جمال ِ هميشه بشاش و بي خيال كجا و مرگ كجا! پدرش تازه خونه ويلاييشو كوبيده بود و داشت شراكتي چند تا آپارتمان مي ساخت يكيشو بده جمال تا اونو از مستأجري خلاص كنه ...
نه، باورم نميشه ...
چند روز پيش 2 بار به فاصله 2 روز با اداره كل فرهنگي معاونت امور اجتماعي شهرداري تهران تماس گرفتم و با خانمي كه مسؤول امور كتابخانه ها بود صحبت كردم.
بار اول پرسيدم كه آن اداره كل چند كتابخانه را تحت پوشش خود دارد. ايشان در جواب پرسيدند:
- اين اطلاعات را براي چه منظوري مي خواهيد؟
- براي انجام يك تحقيق. مي خواهم موضوعي را در تمامي كتابخانه هاي شهر تهران، و از جمله در كتابخانه هاي تحت پوشش اداره كل شما، تحقيق كنم.
- بسيار عالي، اما حتماً يك نسخه از نتيجه پژوهش خود را بايد به ما هم بدهيد (!).
- بروي چشم! اما بالاخره نفرموديد كه چند كتا...
- 46 تا.
- بسيار متشكرم. از شما اجازه مي خواهم كه يك بار ديگر مزاحمتان شوم تا اطلاعات تكميلي را بگيرم.
- خواهش مي كنم.
دو روز ديگر دوباره با ايشان تماس گرفتم:
- سلام.
- سلام.
- مجدداً مزاحمتان شدم تا نام و نشاني و شماره تلفن كتابخانه هاي تحت پوشش اداره كل فرهنگي را لطف فرموده به بنده بدهيد. شماره فكس بنده ...
- امكان ندارد! ما نمي توانيم اين اطلاعات را به شما بدهيم!
- چرا؟ مگر محرمانه است؟! اگر محرمانه است، پس چرا سازمان فرهنگي هنري شهرداري، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و ... اطلاعات كتابخانه هاي خود را در وبسايت خود در معرض ديد همه قرار داده اند؟!
- شما معلوم نيست اين اطلاعات را براي چه منظوري مي خواهيد ...
- ببينيد خانم، شما تصور كنيد كه من مي خواهم عضو يكي از كتابخانه هاي شما شوم. مي خواهم ببينم كدام كتابخانه به من نزديكتر است ...
- شما بايد درخواست خود را به صورت مكتوب به آقاي مهندس ... ، مديركل اداره فرهنگي ارائه دهيد ...
اگر گفتين Emission Rezayi يعني چي؟
چي؟ نمي دونين؟ سوات انگليسي تون نم كشيده؟!
ناراحت نشين، اگه نمي دونين، خوش به حالتون! اگه مي دونين هم، واي به حالتون!
ادامه مطلب رو كليك كنين تا اصل قضيه رو بدونين:
خدا بيامرزد گل آقا را كه كلمه «سوفاف» را اختراع كرد. او پيش از آنكه ديگران بخواهند لقبى به او دهند مجله اش را «سوفاف مطبوعات» ناميد.
به نظر مي رسد كه هر جمع و مجموعه اي نيازمند «سوفاف» است تا تعادلش حفظ شود.
رويدادهاي اخير در سازمان ما و عكس العمل كارمندان در وبلاگهاي مختلف نسبت به آن رويدادها نشان داد كه سازمان نيازمند چنين سوفافي است و سرانجام بايد به نحوي ايجاد شود.
نمي دانم اولين بار چه كسي و چه موقع صندوقهاي گردآوري نظرات مراجعين و كارمندان به منظور ارائه به رئيس سازمان يا هر مجموعه اي را ابداع كرد، ولي به هر حال اين قدمي هرچند ناقص به سوي ايجاد «سوفاف» بود. اما عيب بزرگي كه داشت اين بود كه جذاب نبود، هميشه اين شبهه وجود داشت كه نامه ها سالها در آن صندوقها مدفون مي شوند و ناخوانده مي مانند و ....
اخيراً وبلاگ به عنوان بستر مناسبي براي ابراز آزادانه نظرات و عقايد مورد توجه قرار گرفته است، اما آزادي بي حد و حصر آن از وبلاگ تيغي ساخته كه هر آن ممكن است به دست زنگي مستي بيفتد ... .
امیدوار بودیم که اينترانت سازمان بتواند خلاء سوفاف را پركند، اما درج خودكار نام نويسنده هر مطلب در پاي آن، به سرعت خودسانسوري را در اينترانت حاكم كرد.
پيشنهاد من اين است كه از سوي رياست سازمان صفحه اي از اينترانت يا وبلاگ خاصي به درج نظرات بي نام افراد اختصاص يابد به گونه اي كه نظرات فقط براي رياست سازمان قابل نمايش باشد و فيلترهايي هم براي حذف كلمات ركيك داشته باشد. قطعاً در ابتدا سيلي از نظرات بي ارزش و هرز همراه با نظرات ارزشمند به آن سرازير خواهد شد، اما پس از مدتي هيجان كاربران فروكش خواهد كرد و اين رسانه به «سوفاف» مناسبي مبدل خواهد شد.
ادعايي ندارم كه پيشنهادم كامل است، اما يقين دارم كه اگر چنين تمهيدي انديشيده نشود، در آينده شايعات و حرفها و درد دلهاي بيشتري در وبلاگها كه نمايش عمومي دارند، مشاهده خواهيم كرد و اين اصلاً به سود سازمان نيست. روزگار كندي رواج اطلاعات يا شايعات به سر آمده و اكنون اطلاعات روز به روز با سرعت بيشتر در شعاع و گستره به مراتب بيشتري پخش مي شود ... .
پر بار،
پر کتاب،
پر کتابدار (از همه انواع فعلا و شاید و حتما و بد بو و بی بو و ...!)،
پر پول
و
پر از خوشی
و صمیمیت
و دوستی
و سلامتی
برای تک تک شما خوانندگان احتمالی آرزومندم.
کمتر کسی سري در کتاب داشته و اسم محمود گلابدره ای رو نشنیده. گلابدره ای رمان نویس پرکاری است که تا به حال بیش از ۳۰ اثر از او چاپ شده و بعضی کتابهایش هم به چاپ دوم رسیده.
الغرض، پيرمردي امروز حوالی ساعت یک و خورده ای بعد از ظهر با جوانی که ادعا می کرد از چند سال پیش افتخار شاگردی ایشان را دارد، وارد بخش فیپای کتابخانه ملی شد. حضورش را با فریادهای بلند و لیچارهایش به زمین و زمان و سازمان و دنیا و آخرت... متوجه شدیم! جلدی پریدم رفتم بخش فیپا تا ببینم چه خبر است و آن صدا از کیست. دیدم صاحب صدا بي اعتنا به نرمی مبلهای اتاق انتظار بر روی زمین سخت نشسته، مقابلش عینک و لیوان آبی ...
رفتارش نشان مي داد كه از روان پريشي حاد رنج مي برد. يا شايد هم او رنج نمي برد، بلكه اطرافيانش رنج مي برند!
چنان مي غريد كه گويي ستم بزرگي در حقش روا داشته اند، اما حقيقت جز اين بود. مردي از سر دلجويي سراغش رفت. پير مرد با عصبانيت پرسيد: «كارمند اينجايي؟». با شنيدن پاسخ منفي، گل از گلش شكفت و با گفتن «به!، من چاكرتم ...» سر درد دل را باز كرد...
هنوز نمي دانستم او كيست. نامش را كه فهميدم بهت زده شدم. محمود گلابدره ای!
فيپا جاي عجيبي است، همه جور آدم را مي توان آن جا ديد ، حتي [] ...
پ.ن. واژه درون کروشه بنا به تذکر عمرا کتابدار عزیز حذف شد.
چندي پيش در جستجوي مطلبي جديد راجع به مادها بودم. در حين گوگل كاوي به سايت كميسيون عالي پایان نامه ها و رساله هاي وزارت علوم و آموزش عالي روسيه برخوردم.
نكته جالبي كه در آن سايت ديدم اين بود كه ضمن درج برنامه هاي آتي دفاع از رساله دانشجويان مقطع دكتري، فايل كامل هر يك از رساله ها را هم گذاشته بودند تا علاقمندان به صورت آزاد و رايگان دانلود كنند. در اين صورت افرادي كه مايل به شركت در جلسه دفاعيه هستند مي توانند كل رساله را مطالعه كرده و با آگاهي كامل در جلسه حاضر شوند.
دنياي جالبي است، پايان نامه ها و رساله ها هم به دنبال پيايندها به تدريج به وادي «دسترسي آزاد» پا مي گذارند.
اين هم از مزاياي «حق مالكيت معنوي» است كه سالهاست در اغلب كشورها به صورت قانون در آمده و لازم الاجراست، اما هنوز در كشور ما …
سلام .
نمی دانم این چه مرضی است که در روزهای تعطیل حالم بد می شود.
تعطیلی نابهنگام و ناگهانی همچون "مرگ" نابهنگام و ناگهانی (!) ناگوار است. همه برنامه هایم به هم می ریزد و چون از امکانات (بخوانيد: پول) و همچنین خلاقیت لازم برای برنامه ریزی جدید و تطبیق با شرایط جدید بی بهره هستم، اعصابم بد جوری لزگی می رقصد!
دور ماندن از کتابخانه حس بدی در من ایجاد می کند، حس خرج كردن بيش از دخل، حس غرغر شنيدن از زن و بچه، حس بي چارگي، حقارت، ناتواني،...
و مسبب همه اينها كتابخانه است، كتابخانه و باز هم كتابخانه ... كه هيچ جايگاهي در كشور ما با آن همه اهن و تلپ مردم و مسؤولان آن، ندارد، هیچ پشيزي هم ارزش ندارد و به تبع آن، كتابدارانش هم پشيزي ارزش ندارند ...
در اين وانفسا براي جلوگيري از آبرو ريزي بيشتر، ياد گرفته ام مدام تكرار كنم كه: «من معتاد كار كردن هستم»!!!
چه کنم، این هم نوعی گذران زندگی است ...
ما ایرانی ها انسانهای بسیار منطقی و فروتنی هستیم. تا زمانی که به پست و مقامی نرسیده ایم داد سخن می دهیم که «ای بابا، این میزها به هیچکس وفا نکرده ...». اما بعضی از همین «ماها» تا به مقامی می رسیم بکلی این حرف از یادمان می رود یا اگر هم یادمان نرود دست کم به طور سمبلیک و به نشانه تعارف و فروتنی بدل از ریا (!) آن را به زبان می آوریم.
در این زمینه نقل قول جالبی را در قسمت نظرات سایتی دیدم:
«عزیز نسین به طنز گفته بود:
ایکاش شرقی ها لااقل از غازها !!! یاد می گرفتند که هنگام پرواز دست جمعی شان هر چند وقتی یکی در راس جمع بال می زند و وقتی خسته شد جایش را به دیگری می دهد که کمی نفسدارتر است … غاز هم نشدیم !؟».
البته من تا حدی با این فرمایش ایشان موافقم، اما نه به طور کامل. برای نوشتن وبلاگ وضعیت دل باید این گونه باشد: قسمتی پر، قسمتی خوش، و قسمتی هم بی خیال.
اما مغز همیشه باید در وضعیت پر باشد ولا غیر.
امیدوارم عمرا کتابدار عزیز دوباره به وضعیتهای بالا برسند و خلقی را شادمان سازند!
در خبرها آمده بود که کافه کتاب ها باید تعطیل شوند. حیران ماندم که «کافه کتاب» دیگر چه صیغه ای است! متاسفانه دیر فهمیدم که جایی است که آدمهای کتابخوان در آن می نشینند و کتاب می خوانند و حین آن هم چای یا قهوه نوش جان می کنند! گاهی هم جلسات نقد و بررسی کتاب در آن برگزار می شود، یا از کتابی جدید رونمایی می شود.
اولش افسوس خوردم که: وای! چه دیر از وجود چنین مکانهای دوست داشتنی خبردار شدم!
اما بعد به هوش آمدم که: مرد حسابی، مگه تو اصلا کتاب می خوانی که هوس کافه کتاب می کنی؟! از زمانی که تمرین کتابدار شدن می کنی، مگر بجز تورق کتابها توانسته ای حتی یک کتاب در سال بخوانی؟ مگر دستمزد کتابداری این اجازه را به تو می دهد که دست از پا خطا کرده و وقت آزاد گیر بیاوری و کتاب بخوانی؟ اصلا تو رو چه به این غلط ها؟! کتابدار و کتابخوانی؟ واه واه!!
ای بابا، دیدم که حتی نمی توانم آرزوی کتابخوانی را در مخیله ام بپرورانم، چه رسد به این که کتاب خیالی ام را در «کافه کتاب» بخوانم!!
راستی، شما در یک سال چند تا کتاب می خوانید؟
عزیزم من هنوز چشم به راهت هستم!
شاید اگر دکتر افشاری عزیز کتابدار بود، می گفت: ما کتابداران ایران هزار سال است که نشسته ایم تخمه شکسته ایم و فکر کرده ایم کتابداریم!
براستی ما برای پیشرفت علم و حرفه خود چه کرده ایم؟ آیا توانسته ایم حتی یک خشت ناقابل بر بنای رفیع کتابداری جهان بگذاریم؟ آیا توانسته ایم جز در موارد بسیار معدود، دو مقاله جانانه (نمی گویم نظریه علمی و ...) بدون copy و paste بنویسیم و به محافل معتبر کتابداری ارائه کنیم؟
گافمن را همه کتابداران می شناسند. به قول دکتر حری، رساله دکتری گافمن فقط ۲۵ صفحه بود! اما در این ۲۵ صفحه توانسته بود نظریه ای را با روابط ریاضی ارائه کند! ما در ایران چند گافمن داریم؟
آیا توانسته ایم در معرفی خود و حرفه خود به جامعه کاری انجام دهیم؟ آیا توانسته ایم ثابت کنیم که کتابداری، پاک کردن گرد و غبار کتابها نیست؟
چیزی که مرا به نوشتن این مطلب واداشت، اتفاقی بود که دیروز روی داد. دیروز در جلسه ای یکی از دوستان با سابقه کتابداری اصرار داشت که مستند سازی نام سازمانها (تنالگان) کاری است بس سنگین و دشوار. بنده هم اصرار داشتم که نه اینطور نیست. تا این که عنان از کف بدادم و بانگ بر آوردم که: "کل کتابداری [ایران] چقدر سنگین است که مستند تنالگانش باشد"!
آن دوست عزیز با شنیدن این سخن کمی تا قسمتی تند من برآشفت و تاب این بی مهری به حرفه اش را نیاورد و شتابان جلسه را نیمه کاره ترک کرد.
می دانم که بحث بر سر کلیت کتابداری ایران در اندازه های این وبلاگ نمی گنجد، اما آیا کسی می تواند پاسخی حتی کوتاه به سوالات من بدهد تا بنده خدایی را از سرگردانی نجات دهد؟!
جمله «شما مجاز به راست کلیک نمی باشد» که در پی عمل ناجوانمردانه و غارتگرانه «راست کلیک» در یکی از وبلاگهای همکارانمان ظاهر می شود، از نادر جملاتي است كه نه تنها كليك كننده غارتگر و چشم به مال مردم دوخته را ناراحت نمي كند، بلكه لبخند مليحي را نيز بر لبان او مي نشاند!
در اين رابطه جوكي به خاطرم خطور كرد اما «عمراً كتابدار» عزيز مرا از نقل آن نهي فرمود. فكر نكنيد كه جوك بي ادبانه اي بود، نه، اتفاقا خيلي هم ادبي بود! اما ما در ميزان ربط آن به «راست كليك غارت گونه» با يكديگر اختلاف نظر داشتيم.
به هر حال، گلواژه آن جوك اين بود كه: «اصلا كي با تو زر زد!».
یک خبر داغ داغ داغ از شاپا که برای اولین بار در ایران در وبلاگ فخیمه حلقه پیاز منتشر می شود:
ویرایش جدید استاندارد ایزو ۳۲۹۷ مربوط به ISSN منتشر شد. در این ویرایش نوعی شاپای جدید به نام «ISSN-L» یا «Linking ISSN»پیشبینی شده است.
هنوز معلوم نیست که معادل فارسی این شاپای جدید چیست، اما آگاهان احتمال می دهند که معادل آن «شاپای رابط» یا «شاپا-ر» خواهد بود.
پیشتر به جای ISSN-L شاپای دیگری با همین نقش پیشنهاد شده بود به نام MNI که کوته نوشت Medium-Neutral ISSN است،اما مورد موافقت کمیته تخصصی مربوطه در مرکز بین المللی ISSN قرار نگرفت.
این شاپای جدید معرف یک پیایند بدون در نظر گرفتن فرمت انتشار آن (چاپی، الکترونیکی، بریل، ...) است. مثال: «مجله علمی-پژوهشی حلقه پیاز» را در نظر بگیرید که در قالبهای گوناگون چاپی، برخط،سی دی، بریل منتشر می شود:
هنوز نمی دونم معادل فارسی Dataspace چی می شه. فضای داده ای، فضای داده ها، یا به سیاق آقای دکتر علی حسین قاسمی که Database رو «داده پایگاه» ترجمه کرده «داده فضا»؟
راستی، نویسنده مطلب Database تو ویکی پدیای فارسی معادل این کلمه اخیر رو گذاشته «دادگان»! این معادل برای من کمی نامانوسه ولی نمی خوام بگم درسته یا غلطه. حالا ایشون بفرمایند که به این ترتیب، معادل Dataspace چی می شه؟
نظر خوانندگاه و بینندگان احتمالی چیه؟
یادش به خیر، دوستی با اصرار از من خواست داستان کوتاهی از چخوف ترجمه کنم و بدهم به او تا در مجله وزینی چاپش کند. دستش درد نکند یک سال دیگر چاپ شد، اما با اندکی تغییر و با نام خودش!
نتیجه اخلاقی، بهداشتی، خانوادگی، ... : هنوز هم بعضي ها فكر مي كنند «دزدي» يعني از ديوار مردم بالا رفتن و مال دزديدن!
حالا پیدا کنید پیاز فروش را!!
خلاصه این که هر روز پای گیاهان جدیدی به این رشته فخیمه باز می شود. البته خوشحالم، چون به این ترتیب روز به روز به تازگی و طراوت این رشته بیشتر افزوده می شود!
اگر مي تواند، پس چرا به كارش نمي گيرند؟ چرا بديهي ترين اصول اين رشته در اغلب جاها رعايت نمي شود؟
اگر نمي تواند، پس مي گوييد كه اين رشته پر طمطراق از يك پياز ساده هم كمتر است؟
ايراد كجاست؟