سلام .
نمی دانم این چه مرضی است که در روزهای تعطیل حالم بد می شود.
تعطیلی نابهنگام و ناگهانی همچون "مرگ" نابهنگام و ناگهانی (!) ناگوار است. همه برنامه هایم به هم می ریزد و چون از امکانات (بخوانيد: پول) و همچنین خلاقیت لازم برای برنامه ریزی جدید و تطبیق با شرایط جدید بی بهره هستم، اعصابم بد جوری لزگی می رقصد!
دور ماندن از کتابخانه حس بدی در من ایجاد می کند، حس خرج كردن بيش از دخل، حس غرغر شنيدن از زن و بچه، حس بي چارگي، حقارت، ناتواني،...
و مسبب همه اينها كتابخانه است، كتابخانه و باز هم كتابخانه ... كه هيچ جايگاهي در كشور ما با آن همه اهن و تلپ مردم و مسؤولان آن، ندارد، هیچ پشيزي هم ارزش ندارد و به تبع آن، كتابدارانش هم پشيزي ارزش ندارند ...
در اين وانفسا براي جلوگيري از آبرو ريزي بيشتر، ياد گرفته ام مدام تكرار كنم كه: «من معتاد كار كردن هستم»!!!
چه کنم، این هم نوعی گذران زندگی است ...
ما ایرانی ها انسانهای بسیار منطقی و فروتنی هستیم. تا زمانی که به پست و مقامی نرسیده ایم داد سخن می دهیم که «ای بابا، این میزها به هیچکس وفا نکرده ...». اما بعضی از همین «ماها» تا به مقامی می رسیم بکلی این حرف از یادمان می رود یا اگر هم یادمان نرود دست کم به طور سمبلیک و به نشانه تعارف و فروتنی بدل از ریا (!) آن را به زبان می آوریم.
در این زمینه نقل قول جالبی را در قسمت نظرات سایتی دیدم:
«عزیز نسین به طنز گفته بود:
ایکاش شرقی ها لااقل از غازها !!! یاد می گرفتند که هنگام پرواز دست جمعی شان هر چند وقتی یکی در راس جمع بال می زند و وقتی خسته شد جایش را به دیگری می دهد که کمی نفسدارتر است … غاز هم نشدیم !؟».