برای که؟ برای چه؟ بنویسیم که چه بشود؟ بنویسیم گره ای باز میشود یا اینکه مانند همیشه د ل ناله های خود را تکثیر کرده ایم؟ بنویسیم شنیده میشود یا اینکه مانند همیشه حنجره را خراشی دیگر داده ایم؟ بنویسیم سنگی از میان برداشته میشود یا اینکه سنگلاخ پیشکشمان میکنند؟ بگوییم که چه؟از کدام کتاب حرف میزنی جناب بعدا کتابدار!!؟کدام کتابخانه/.؟ کدام کتابدار؟ کدام؟
عزیز دلم کتاب و هنر و ادبیات و این چیزها حقیقتا دل خوش میخواهد که امروزه روز از برای من یکی که مهیا نیست و از امار کتابخوان ها معلوم میشود که امثال من زیادند. خدا وکیلی راست میگفت شاعر آب و خیار و ماه (سهراب):
مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی
من به اوگفتم: دل خوش سیری چند؟
بعدا کتابدار عزیز
/واقعا آدم غصه دار میشود /یعنی من که غصه ام گرفته است! نه دلی برای خواندن مانده نه دماغی برای اندیشیدن؟ و نه حتی توانی برای نوشتن! نوشتنی که تنها مایه تسلی آدمی چون منست!
چه بیخردی کردیم ان روز د اغ تابستان که محمود مکانیک از سر این که درسی به ما بدهد رسما جلوی انظار گوش ما گرفت و ما به سر پنجه شدیم که نکند گوشمان کنده شود! و از فردایش هم رفتیم و پشت سرمان را هم نگاه نکردیم !ای کاش گوشمان کنده میشد! بی گو ش میشدیم اما مانند حالا از فرط بیخبری مانند مدهوش نبودیم! زندگی بازی های بسیار دارد! بسیار!
رفیقکم
در حوزه خلقیات و درونیات که امروزه روانشناسی اش می خوانند یک آدمی هست که ابراهم مزلو میخوانند او را. میدانم که میشناسی و قصه اش را از بر داری و حالا من باز تکرار میکنم که مبادا از یاد ببریم( گرچه من زیاد یه حرف های اجنبی جماعت که یحتمل عرق و شرابی هم بوده توجه نمیکنم اما چه کنیم که این بابا فعلا پذیرفته است حرفش)..این آقا یعنی جناب مزلو متوجه شده که آدم برای رسیدن به خود شکوفایی/ برای اخلاقی شدن/ فرهیخته شدن/ انسان تر شدن/ و بطور کل کریم تر و رحیم تر شدن در زندگی فردی و پس از ان درزندگی جمعی / باید مراحلی را طی کند! یعنی اینجور نمیشود که شما چند مرحله را دو در کنی و پله ها را دو تا سه تا بالا بروی! پس نمیشود. بعد هم امده و گفته که این مراحل پایین برای رسیدن به ان مکارم بالاضروری ست!
1- نيازهاي زيستي: یعنی من و تو اگر دمای هوا کمی از این که هست بالاتر برود همان سرمان می آید که بر سر دایناسورها آمد! محیط باید مناسب باشد اولا.
2- نياز به امنيت: منظورش همان چهار دیواریست که خلایق از هر طرف که نگاه کنی در مصیبت عظما به سر میبرند. سرپناه. جایی که بتوانی پایت را راحت در آن دراز کنی.
3- نيازهاي جنسي: (تکلیف این هم به معلوم است. زبان به دهان بگیریم بهتر)
4- نيازهاي اجتماعي: یعنی جوری زندگی کنی که مردم نگویند الهی خبر مرگت بیاید بلکه هر دم طول عمر برایت طلب کنند. خلاصه که مفید باشی برای هم کیشانت (اضافه کن به آن ازادی و البته عمل آزادانه)
(میبينی...هنوز خبری از کاغذ و قلم و دوات و کتاب نیست)
4- نيازهاي نفساني: یعنی سلام ادم را علیک حداقل بگویند! تحویل بگیرند ادم را.
5- نياز به زيبايي: از اینجا به بعد کمی ورق برمیگردد اما هنوز مانده تا انجا که قصد و نظر من است! تازه پس از این مراحل به قول جدیدی ها بعضی چیزها حسابی فاز میدهد! و ادم اراده میکند به خوشگل ترین مسایل توجه کند مثل صورت زیبا/صوت زیبا/نقاشی/موسیقی و الخ.
(میبینی با اینکه محیط مناسب است و غذا داری،سقف بالای سر داری،منزل برای رفع نیاز جنسی داری، مردم هم که تحویلت میگیرند و پشت سر دعات میکنند اما هنوز این اقا امر نکرده که برو کتاب بخوان و اگاهی به دست بیاور!..حالا ما در بهترین وضعییت کاریکاتور همه اینها را داریم و مرتب غر میزنیم که چرا مردم کتاب نمیخوانند و کتابخانه ها چنین است و کتابداران چنان)
(داشته باش قضیه را ۶ پله رفته و هنوز لام تا کام نگفته از کتاب و این حرفها)
6- نياز به آگاهي: تازه وقتی شکمت سیر شد، سقف خانه ات محکم ماند و مناسبات میان اهل منزل به جا و به را بود ،و اگر امدی بیرون مردم تحویلت گرفتند و تو هم ازادانه نه با اجبار گره از کار خلایق باز کردی و از دیدن و شنیدن زیبایی ها نیز تا حدی فارغ شدی انوقت تازه یک ناغافل متوجه میشوی که یک چیزیت میشود!!! دست یه دلت میکشی میبینی پر است و کمبودی نداری الحمدالله! به دور اطراف نگاه میکنی میبینی که نه خیر همه چیز هم به راه است همه به جا! تازه انوقت همچی بفهمی نفهمی پرسش در ذهنت جوانه میزند!جوانه که زد باید ابیاریش کنی! با چه؟ با اگاهی!تازه اینجاست که ادم میرود سراغ کتاب و اموختن و الخ!
دردسرت ندهم رفیق بعدا کتابدارم!
این اقای مزلو 3 مرحله دیگر هم گفته که درز میگیرم و کوتاه میکنم ولی خدا وکیلی چند درصد مردمان این سرزمین این 5 مزحله را تا رسیدن به مرتبه ای که طلب اگاهی کنند طی کرده اند و میکنند؟ بگذریم.
============================================================
گاه عجیب خسته میشوم. گاه بی نهایت در خودم میمانم. گاه عمیقا عمق نادانی خود را مزه مزه میکنم... میدانی گاه بودن برایم حبس میشود و هر نفس اشد مجازات! ختم میکنم. پایان.
البته من تا حدی با این فرمایش ایشان موافقم، اما نه به طور کامل. برای نوشتن وبلاگ وضعیت دل باید این گونه باشد: قسمتی پر، قسمتی خوش، و قسمتی هم بی خیال.
اما مغز همیشه باید در وضعیت پر باشد ولا غیر.
امیدوارم عمرا کتابدار عزیز دوباره به وضعیتهای بالا برسند و خلقی را شادمان سازند!
در خبرها آمده بود که کافه کتاب ها باید تعطیل شوند. حیران ماندم که «کافه کتاب» دیگر چه صیغه ای است! متاسفانه دیر فهمیدم که جایی است که آدمهای کتابخوان در آن می نشینند و کتاب می خوانند و حین آن هم چای یا قهوه نوش جان می کنند! گاهی هم جلسات نقد و بررسی کتاب در آن برگزار می شود، یا از کتابی جدید رونمایی می شود.
اولش افسوس خوردم که: وای! چه دیر از وجود چنین مکانهای دوست داشتنی خبردار شدم!
اما بعد به هوش آمدم که: مرد حسابی، مگه تو اصلا کتاب می خوانی که هوس کافه کتاب می کنی؟! از زمانی که تمرین کتابدار شدن می کنی، مگر بجز تورق کتابها توانسته ای حتی یک کتاب در سال بخوانی؟ مگر دستمزد کتابداری این اجازه را به تو می دهد که دست از پا خطا کرده و وقت آزاد گیر بیاوری و کتاب بخوانی؟ اصلا تو رو چه به این غلط ها؟! کتابدار و کتابخوانی؟ واه واه!!
ای بابا، دیدم که حتی نمی توانم آرزوی کتابخوانی را در مخیله ام بپرورانم، چه رسد به این که کتاب خیالی ام را در «کافه کتاب» بخوانم!!
راستی، شما در یک سال چند تا کتاب می خوانید؟